JoomzeH

Fast. Flexible. Powerful

left direction
right direction

شمس اوحد کرمانی

شمس اوحد كرمانى

(سده هفتم و هشتم ق)

 

شمس الدين اوحد كرمانى متخلّص به «شمس اوحد»، از شاعران كرمان در اواخر سده هفتم و اوايل سده هشتم هجرى بوده است.  محمد بن بدر جاجرمى در سال 741 هجرى غزلى از او را با عنوان «شمس اوحدى» در مونس الاحرار نقل كرده و همين غزل در جُنگ اسكندر ميرزا كه در اوايل قرن نهم هجرى فراهم آمده و مأخذش در بسيارى موارد مونس الاحرار بوده، تكرار شده است. در اين دو منبع، به كرمانى بودن او اشاره‏اى نرفته است. اما در جُنگ اشعار شماره 5319 كتابخانه ملك، كه در سده دهم هجرى فراهم آمده، اسم و رسم او به‏طور كامل «شمس الدين اوحد كرمانى» است.

سعيد نفيسى نام او را بدون نسبت كرمانى جزو شعراى قرن هفتم هجرى آورده و طبق معمول مأخذ كلام خود را ننوشته است.  اما به احتمال بسيار، نام اين شاعر را از مونس الاحرار گرفته است. متأسفانه، ساير منابع در مورد شمس اوحد چيزى ننوشته‏اند و تنها دو غزل از او يافت شد...

 

[1]

اى به لب چشمه حيوان و به رخ باغ بهشت

باغبان سرو به بالاى تو در باغ نكِشت

محض لطفى و، ز سر تا قدمت مى‏بينم

يارب ايزد تن و اندام ترا از چه سرشت

چهره خوب تو كز دور ببيند رضوان

چهره حور شود در نظر رضوان زشت

گاه آن است كه ديگر نچمد گلبُن باغ

وقت آن است كه ديگر ندمد سبزه و كشت

هم مسلمان ز  رهِ طبع كند عزم نشاط

هم جهود از پىِ عشرت به‏در آيد ز كِنِشت

هيچ دارى سرِ  آن اى شكرين لب كه نهى

با حريفان موافق نفسى روى به كِشت؟

تا ببينى تو گُل و سنبل و نسرين و بهار

باغها را  به مثل تازه‏تر از باغ بهشت

لاله را نيز چو ما دل به كسى مى‏سوزد

آنكه از سوختگى سوخت دلش چون انگِشت

شمس اوحد نكند توبه، برو كارى كن

تا كى آخر تو زنى بيهُده در دريا خشت

[2]

اى چشم من به خوبى مثل تو كس نديده

چون تو به دلربايى ايزد نيافريده

از لعل آبدارت، ياقوت رنگ بُرده

وز خرمن جمالت، خورشيد خوشه چيده

وصف تو كى توانم كردن چنان‏كه بايد

هم در تنم چو جانى، هم در سرم چو ديده

خواهم به‏رغم دشمن يك‏بار ديگر اى دوست

در پهلوى تو خفته واندر برت كشيده

تو ناز كرده بر من، گفته كه باش يك‏دم

چندان‏كه خلق عالم گردند آرميده

من مست عشق گشته، در پاى تو فتاده

نه صبر كرده يك دم، نه قول تو شنيده

با تو به كام بوده، مقصود دل ربوده

زلف كژت گرفته، لعل لبت گَزيده

جانم برآيد از غم چون بينمت كه باشى

با دشمنان نشسته، وز دوستان بريده

دارى چو شمس اوحد عاشق بسى وليكن

نه در اميد وصلت ده ساله هجر ديده

You are here Home